آوا2012 آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ نويسندگان سئوال ملا روزی ملا چند زرد آلود در آستین داشت و از راهی عبور می کرد. جمعی را دید نشسته اند . صدایشان زد و گفت اگر هریک از شما گفتید در آستین من چیست ، زرد آلویی را که از همه بزرگتر است به او می دهم . یکی از آنها گفت : هر کس خبر بدهد یقینا علم غیب می داند . افتادن کوزه در آب ملا روزی کوزه ای را برداشت و به کنار نهر رفت تا آب بیاورد . ناگاه کوزه از دستش رها شد و در آب افتاد . ملا کنار نهر آب منتظر نشست . یکی از مصاحبانش پرسید : در اینجا چه میکنی و منتظر چیستی ؟ گفت : منتظر کوزه ام هستم که در آب افتاده و فرو رفته است . انتظار میکشم که بر روی آب آید تا آن را بگیرم . حکیم حاذق روزی ملا مادر خود را که مریض بود نزد طبیب برده و برای قوت مزاجش تقاضای استعلاج نمود . طبیب برای تقویت او گفت باید شوهر اختیار کند . چون از مطب طبیب بیرون آمدند، مادر از پسر پرسید : این لقمان حیکم است که به این خوبی معالجه می کند ؟ پالان خر به جای جبه روزی ملا از کنار دهی می گذست هنگام نماز بود . جهت گرفتن وضو جبه خود را در آورد و روی الاغ انداخت و خود را به کنار نهر آبی رساند و مشغول وضو گرفتن شد . در این موقع ، دزدی که از آنجا می گذ شت جبه را برداشت و برد . چون ملا بازگشت از جبه اثری نیافت . عصبانی شد و پالان خر را برداشت و به پشت خود گذاشت و گفت : هر وقت جبه مرا دادی پالانت را میدهم . آرد دزدی ملا روزی ملا جوالی گندم به آسیا برد که آرد کند . اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود و ملا او را غافل پنداشت . از سایر جوال هایی که در آنجا بود گندم می دزدید و داخل جوال خود می ریخت . آسیابان بانک برآورد : چرا چنین می کنی ؟ گفت : جهت این که مردی هستم احمق . گفت : اگر راست می گویی ، چرا از جوال خود بر نمی داری در جوال دیگران بریزی ؟ گفت : الآن که چنین می کنم یک احمق می باشم و اگر چنان کنم دو احمق هستم . شتر سواری ملا روزی ملا بر شتر سوار بود و به جایی می رفت . شتر از طریق مقصود بیرون رفت و راه دیگری را در پیش گرفت . یکی از رفقای قدیمی به او رسید و پرسید : به کجا می روی ؟ گفت : هر کجا که میل جناب شتر باشد . چادرشب فروختن ملا روزی ملا چادر شبی پاره به بازار جهت فروختن برد . کسی نخرید و گفتند این چادر شب پاره است و به چیزی نمی ارزد . گفت : دروغ می گویید ، به جهت آنکه اگر پاره بود مادرم در آن آرد نمی ریخت . زور و قوت ملا روزی ملا در مجلسی نشسته بود . از غایت مباهات گفت : قوت من الان که پیر شده ام با ایام جوانی اصلا تفاوت ننموده است . گفتند از کجا دانستی ؟ گفت : به واسطه اینکه در خانه ما هاون سنگی بسیار بزرگی است که در ایام جوانی نمی توانستم آن را حرکت بدهم و الآن هم که پیر شده ام نمی توانم . پس معلوم میشود که قوت من تفاوتی ننموده است . نظرات شما عزیزان: پيوندها
|
|||
![]() |